هر بار که از بچه ها می خواهم درباره ی تو بنویسند
از نیاز من به لمس سرانگشتان تو می نویسند
و تصور مرا وقتی به شکل برف / به شکل آفتاب / به شکل مه
از بالا می ریزی را نقاشی می کنند.
نمی دانم این را که می نویسم برای شان بخوانم
یا برگردم قصه ی گوسفندی که می خواست بزرگ باشد/ خیلی بزرگ را تعریف کنم؟!
قشنگ ترین شعرم را گذاشته ام تو برسی رنگ بعدی برگ ها را هم سبز بزنی!
جیرجیرکی که با چشم های من بیدار است
به دود سیگار تو عادت دارد
حلقه های دود بالا می رود تا چسبیده به دلتنگی آخر هفته به یادت بیاورم.
بچه ها به عادت همیشه جیرجیرک ها را له می کنند
چشم های مرا له می کنند
تو را در برگه های شان له می کنند
و آن چه می ماند
نیاز من به لمس سرانگشتان توست.......
و آن چه می ماند نیاز من به لمس سرانگشتان توست
توجیه اش برای مردم آسان نیست
این خلاف قاعده های آسمانی/ خلاف قاعده های زمینی ست
پس به بچه ها می گویم درباره ی تو بنویسند
بچه ها اما- به رغم تخیل قوی شان- از فقدان دست های تو می نویسند
برمی گردم و قصه ی گوسفندی که می خواست بزرگ باشد/ خیلی بزرگ را برای شان می خوانم......
توجیه اش برای مردم آسان نیست
این که حافظه ربطی به آیه های مبارک ندارد
و به صورتک نیازی نیست وقتی چراغ ها همه روشن اند
و حتا تو
و حتا تو
و حتا تو که دوست ات دارم نام ام را نمی گویی
که می دانی توجیه اش برای مردم آسان نیست
ناگزیر کلاس را تعطیل می کنم:
بچه ها!
گوسفندی که می خواست بزرگ باشد ترکید!
کتاب ها به شما دروغ گفتند.......
۱) دوباره به پیوندهایمان نگاه کنیم!
ساعـات زیادی را ســراغ دارم کـه پـای کامپیوتـر- رایانـه ی خودمـانی- می نشستــم و
خوانـــدن نوشتــه هـای بقیـــــه را هدف واقعـی ام قــرار می دادم. نوشتــه هــایـی کـه
داستــان، شعــر، معرفــی کتـاب، فیلــم، طنـــز، سیاسـت، اس ام اس و .....بودنــد. این
روزهــــا هم که می گذرنــد به جاهـای تازه یی سرک می کشـم و باز داستــان، شعـــر،
معرفی کتاب، فیلم......توصیه می کنم به وبلاگ "سینما- کامنت" از "حسین یوسفـی"
سر بزنید و"فریاد مورچه ها" را بشنوید. به وبلاگ" علی خانمرادی" برویــد و برای
این سرباز جوان بنویسیـد کمی از دوسال را پشت سر گذاشته، بقیه اش را هم در کنـار
آتشکده هـــا ، "میــرچخماق" و "باغ دولت آباد" یـــزد می توان تحمل کرد. به غربت
داستان هــای "طلوع" رنگ آشنایی بدهید و به "جعفر فرخ پور" مـــژده دهیـد نامـــه
هایش را سـارا خوانـده و قرار است با حرکت بعـدی اتوبوس هــا به بندرعباس گــرم و
شرجــی قـــدم بگذارد. به همـه ی اسم هایـی فکر می کنـم که در فاصلـه ی کمـی از هم
قرار دارنـد و از هم بی خبرند."هذیان های مترسکی""غلامحسین شرفی" درهـــوای
پرنده ترشـدن سکوت کرده انـــد و این همـه را وقتـــی دوباره مـــرور می کنـــم که می
دانـم زمـــان می گذرد و اسم ها مثل "آب و آینه" کم کم حذف و تعطیــل می شوند و در
این میـان کسی جای خالـی شاعــری که شعــــرهــای اش را ســـــــروده و الک اش را
آویختــه، نمی گیـرد. دوباره به پیوندهایمان نگاه کنیم!
2) برای مرگ شاعر که گریه نمی کنند، او فقط خودش را به مردن می زند....!
براساس اسطوره های یونان،اورفه شاعری بود که حتا می توانست حیـــوانات وحشـی
را افسون کند، ولی شعرهایش میان او و همسرش جدایی انداخت و مرگ، زن را از او
گرفت. اورفـه به آن دنیـــا رفت و مرگ را چنـان افسون کرد که پذیرفت همسرش را به
دنیای زنده گان برگرداند." اورفه" مشهورتــرین اثر سینمایی " ژان کوکتـــو" شاعر،
رمان نویس، کارگردان و نقاش فرانسـوی ست. او اسطوره ی یونانــی را که با جادوی
اش حتا جانوران و درختان را افسـون می کــرد، از لا به لای اسطـوره هـــــا به پاریس
معاصر آورد.
فیلم نامه ی " اورفــه" در ایران توسط " مجید اسلامی" ترجمه و نشر نی آن را چاپ
و منتشر کرده است.( اگر این فیلم را دیدید از من هم یادی کنید!!! )
و دیگر این که:
"سکوت نکرده ام، نگاه ام عاشقانه های جهان را برای ات می خواند."
تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می خوانیم
......................................
......................................
چرخ از بهر ماست در گردش
زان سبب همچو چرخ گردانیم
" فلچ عزیـز! آن چه که چشمـان ات به تو می گوینـد باور مکن. همه ی چیزهـایی که به تــو می گوینـد، محدودیت و قید و بند است. با درک و خرد خود بنگر. آن چه یاد گرفته یی را دریاب و آن گاه راه پرواز کردن را خواهی شناخت."
" جاناتان؛ مرغ دریایی" عنوان کتابی ست نوشته ی " ریچـارد باخ". او تحـولات درونـی انسان ماننـد سیر و سلوک، جذبه، فنا و بقا را در قالب پرواز پرنـده یی می نمایانـد که درس آزادی را در طـی مراحل زنده گی تعلیم می بیند و تعلیم می دهد.جاناتان می آموزد که اگر بترسـد و رنج سفر را تحمـــل نکند راه به جایی نمی برد. زیرا پرنده یی قادر به دیدن دور دست است که بلندتـــر پرواز کنــد. او مجبــــور است حــرف هایی بشنود که قبول شان ندارد:
" مرغ دریایی؛ جاناتان! یک روز خواهی آموخت که فرار از مسئولیت سودی ندارد. زنده گـی ناشناخته است و قابل شناسایی نیست. چیزی نمی دانیم غیر از آن که ما به دنیا آمـــده ایــم، که بخوریم و تا جایی که می توانیم خود را زنده نگه داریم".
و حرف هایی می شنود که برای اش تازه گی دارد:
" جاناتان! بهشـت در هیچ جا و هیـچ زمانـی نیسـت. بهشـت تکامل یافـتن است. تو زمانـی بـه بهشــــت دسترسی پیدا می کنی که به کمال سرعت رسیده باشی و این پرواز با سرعت یک هزار و یا یک میلیون و یـا سرعت نـور نیسـت. زیـرا اعـداد محدودنـد ولی کمـال خارج از حـد و مـرز اسـت."
نام کتاب: درس های آزادی
نویسنده: ریچارد باخ
مترجم: آذر نجفی
چاپ دوم: 1384
( ویراســـت قبلــی در ســـال 1362 با عنـوان " پرنـده یـی بـه نـام آذربـاد" بـا ترجمـه ی " سـودابـه پـرتـوی" توسط امیرکبیـر منتشـر شـده است.)
به: دوست و همکار عزیزم خانم عالی پور
سه شنبه شبی از اردی بهشت
" براده های یک زن" کویتی را روی میز می ریزم.
در موهای زن کویتی یاسمنی ست
این همه سال
شنبه را به تو یک شنبه را به تو
و به ده فرمان تو با خلخال های اش چرخید از قدم زدن با رویای تو
سه شنبه شبی از اردی بهشت
با شالیکارها از درنگ باران می پرسم
و از " یوزپلنگانی که با من ندویده اند "
اما از تنفس این چلوار سفید پیداست مرده ام
و این منصفانه نیست!
این همه سال
شنبه ها را به تو یک شنبه ها را به تو
و بعد خواسته باشم ببینم ات
اما به یک فرمان پس ام می زنی.
باران اگر نزده
خیال کن ابرها
براده های یک آسمان وهم زده اند.
با من تماس بگیر!
و با کلاغ های روشنفکری
که در شهر چو انداخته اند: " دوست ات ندارم"
" دوست ات ندارم " یعنی به چالش نکشیدم آن همه رابطه را
به رغم مردان سیاسی و همکارانم که همه زن بودند.
" دوست ات ندارم" دروغ ترین سطر این شعر است در سه شنبه شبی از اردی بهشت
بگذارید سیگارش را بکشد
شقیقه اش را بمالد
و فکر کند به غباری که همه ی شهر را گرفته
و "کشته های انتخابات اردی بهشت" و" توهین به لُرها" و قیمت برنج و خیال ولیمه ی عروسی؛
عروسی محبوب من با مردمی که مرا ندیده اند
اما از تنفس چلوار سفیدشان پیداست مرده اند
و این منصفانه است!!
چرا چشم های دختر کولی شبیه چشم های توست؟
چرا وقتی می خواهم این دختر را به شهر تو برگردانم
بلیط اتوبوس ها ناگهان بالا می زند
و رنگ های روی بوم اعتصاب می کنند؟
همین جاست که به نیمه ی شب می رسم و سه شنبه تمام می شود
این همه سال را با خیال تو
حالا بدون تو
روی " براده های یک زن" کویتی
به خواب می روم!
پانوشت:
" براده هـای یک زن" کتابی از سعـاد الصبـاح از شاعـران کویتی
یک:
شب ها و روزهایی که گذشتند، داشتند ما را به سمت یک پرتگاه هدایت می کردند. حالا
درست به داخل پرتگاه افتاده ایم. از این به بعد یا پدرمان در می آید یا باید پدر بقیــه را
دربیاوریــم که اولـی بیش تر در مـورد ما صدق می کند. دومی را به کسانی که مهـارت
کافی در این امر خطیر دارند می سپاریم.
دو:
در هفته یی که گذشت به یکی از کتابخانه های استان ســـر زدم و دیدم که خبری از مجله
نیست و قفســـه ی مجله هـا خالی ست. کتابـدار اشـاره یـی کرد و گفـت:" احتمالن قفسـه
ها را به انبــار می برنـد. دیگر برای کتابخانه هـــا مجلــه نمی فرستنــــد. "همیشه وقتـی
می رفتم، مجله های گلستانــه، سینمــا و ادبیـات، هفت، کارنامه و بقیـــه لبخنـد می زدنـد.
به جای خالی آن ها انگشت کشیدم. گرد توطئه پاشیده بودند.
سه:
...و در صدای هر پرنده / در سکوت هر درخت / واژه یی ست...
درخت ایستاده بود/ پرنده یی رسید/ و باز شد کلاف گفت و گو/ و شاعری که حرف های
آن دو را شنید / نشست و شعر بافت.
افسانه شعبان نژاد را اکثر کودکان و نوجوانان می شناسند. نه به دلیل این که خـودم با
این قشر سرو کار دارم، بل که به خاطر دیدن و خواندن کتابی با مضمون ساده، تازه و
خیال انگیز، تصمیم گرفتم این کتاب را معرفی کنم:
نام کتاب: پرنده گفت شاعرم
سروده: افسانه شعبان نژاد
نوبت چاپ: 1386
ناشر: کانون
قیمت: 1550 تومان
پرنده گفت:" سایه یی" / درخت گفت:" آب نیست/ رفیق ماه و سال من/ کسی به جــز سراب
نیست/ پرنده استخاره کرد/ جواب استخاره خوب بود/ پرنده ماند و از درخت، شاخه یی اجاره
کرد/ و چند روز بعد / کسی به استخاره اش جواب داد/ به آن پرنده/ سایه سار ، به آن درخت
آب داد.
گفت و گوی پرنده و درخت ادامه پیدا می کند. آن ها به وادی "عشـــق"، "راز"، "زخـم"،
" فاصله"،"مرگ"و... پل می زنند:
درخت گفت:" فاصله"/ پرنده گفت:" حجم خالی میان قلب ها"/ و با سلام یک نفر/ تمام حجم
فاصله چه خوب وصله پینه شد!
تصویرهای سیاه و سفید و گاه رویایــی کتاب، آثار کریستیـــن بوبن را به خاطــر می آورنــد:
پرنده گفت:"کوچ"/ درخت گفت:" آه"/ پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار/ درخت ماند و انتظار/
درخت ایستاده بود
تمام شاخه ها پر از سکوت
و شاعر شکسته دل
بدون واژه مانده بود.........
در نامه یی برای همه نوشتم (1)
مانده ام شروع شعر به نام تو باشد یا به نام خدا؟
و این آفرینش که از روز اول در آرامش نبوده
هفت روز آزگار
به عشق تو پدید آمده یا برای دست گرمی او؟
سنجاق را از من و روزگار جدا کن
و اجازه بده شروع تو باشم!
در تو مثل خودت راه رفتم
با صدای ات حرف زدم
ناجور به صفحه ی آخر آفرینش چسبیدم
نه با کشف اتم نه در قاره ی دیوانه ی آسیا به نوستالژی نرسیدم
مگر / وقتی / برای خنده ی تو از تو گذشتم!!
سنجاق ام کن به خودت
تا باطل شود فتنه ی همزادی که در من افتاده
و ثابت کن زن بی وفاست و هراس گیلاس های شراب را نمی فهمد!
این همه شب
به چرخش پاهای تو نگاه کردم
که در انتهای راهرو به سمت در می رفت
و ما دو نفر
و ما دو نفر
مزه مان یکی نبود....
سفر به خیر!
شهر تو پر از سوء تفاهم است
و ما برای رنجی که نمی بریم
شهرمان یکی نمی شود.
نمی دانستند دوست ات دارم
در نامه یی برای همه نوشتم:
هر چه فکر می کنم
حواس گیج ام از اوست
فقط کمی هوش لازم است
تا کسی که هوش مرا برده
به جرم خودش اقرار کند.
قدیمی تر که می شوی
هر جای این شهر می توانم بمیرم
به راحتی
هر چه بخواهم از تو می نویسم
حتا پایان شعر را که به صفحه ی آخر آفرینش چسبیده
با این حال
......
......
مرا چه به خانه ی ساحلی و مردی
که
انتها
ندارد؟.....
امسال بالاخره بعد از چند سال رفتیم سیزده به در. هر سال باران شدیدی می آمد و خلایق
ترجیــح مـی دادند که روی سبـــزه ی قالــی شان بنشیننـد . پیش از آن که از کوفتـــگی آن
بیرون بیایم:
از علف تا درخت
مشغول گره زدن است پسر عمه ام